مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

23

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

كه من مشغول نوشتن شرح حوادث زندگى خود هستم ، قصد دارم به ( چين ) بروم و آن كشور را تصرف كنم و بت‌خانه‌هاى چينى را مبدل به مسجد نمايم و در اين موقع يقين دارم تمام كسانى كه در جنگ‌ها ، در ركاب من كشته شدند بدرجهء شهادت رسيدند و مرتبهء آنها مساوى است با مرتبهء شهداى صدر اسلام زيرا من براى توسعه ديانت اسلام مىجنگيدم و همراهان من هم مجاهدين فى سبيل اللّه بودند . * * * آنچه سبب گرديد كه حدود قدرت من توسعه بهم برساند و من در ماوراء النهر داراى اقتدار شوم يك شكار جرگه بود . در پائيز سال 757 هجرى من كه در آن موقع يك مرد بيست و يك ساله بودم عده‌اى از سربازان خود را فرستادم تا اين‌كه حيوانات صحرا را رم بدهند و من باتفاق چند تن از افسران به منطقه‌اى واقع در شمال غربى سمرقند رفتم چون ميدانستم حيواناتى كه بوسيله جرگه - چىها رم داده ميشوند از آن منطقه ميگريزند . من نميدانستم كه در آن منطقه يك طائفه زندگى مىكنند كه موسوم به گرولتائى مىباشند و بعد از اين‌كه به آن منطقه رسيديم و مبادرت به شكار كرديم از طرف مردان طائفه مزبور ممانعت به عمل آمد و گفتند شما حق نداريد در اين زمين مبادرت به شكار نمائيد . پرسيدم براى چه ما حق نداريم اينجا شكار كنيم . مردان طايفه گفتند زيرا اين زمين بما تعلق دارد . من نظرى به اطراف انداختم كه ببينم از علائم مالكيت چيزى مىبينم يا نه ولى هيچ چيز نديدم و در آنجا نه آبادى بود نه در ؟ ؟ ؟ . گفتم اگر اين زمين مال شماست علائم مالكيت را به من نشان بدهيد . اگر شما اينجا زراعت مىكرديد يا درخت كاشته بوديد يا خانه‌اى بنا مىنموديد من ميتوانستم قبول كنم كه اين زمين مال شما مىباشد ولى من در اينجا هيچ چيز نمىبينم كه نشانه‌ى از مالكيت شما بشمار بيايد اين‌جا بيابان است و صاحب ندارد و هر بيابان بىصاحب ، مشاع مىباشد به آنها گفتم حتى خيمه‌ها شما در اين‌جا ديده نمىشود كه بتوان گفت صحرانشين هستيد و اين‌جا قشلاق شماست و در اين صورت چگونه ادعاى مالكيت اين زمين را مينمائيد . آنها اظهارات مرا نپذيرفتند و گفتند اين‌جا مال ماست و كسى حق ندارد در اين زمين شكار كند و هركس مبادرت به شكار نمايد كشته خواهد شد و اگر بخواهد زنده بماند بايد جريمه بدهد . ما در آن شكارگاه هفت نفر بوديم و آنها از پنجاه تن تجاوز ميكردند كمى دور تر از ما عده‌اى جرگه‌چى حضور داشتند ولى در آن موقع نميتوانستند خود را بما برسانند . شش افسر كه با من بودند خيلى به من اعتماد داشتند و ميدانستند كه من بيم ندارم و در صورت ضرورت به آن عده حمله‌ور خواهم شد . ولى من نميخواستم گفت‌وشنود ما منجر به پيكار شود و فكر ميكردم كه شايد آنها درست ميگويند و اگرچه اثرى از آثار مالكيت آنها در آن سرزمين نميديدم اما به خود ميگفتم شايد اجدادشان حقى بر آن زمين داشته‌اند . گفتم ما شكارهائى را كه كرده‌ايم بشما واميگذاريم و خود ميرويم و به اين ترتيب رضايت شما حاصل خواهد گرديد . آنها گفتند كه ما احتياج بشكارهاى شما نداريم شما بايد جريمه بپردازيد و جريمه شكار بىمجوز شما در اين منطقه هزار سكه طلا باشد گفتم ما براى شكار آمده بوديم نه براى دادوستد باينجهت هزار سكه طلا ، با خود نياورده‌ايم تا بشما بدهيم .